![]()
چقدر بی تو هوا مسموم، چقدر کوچه زمستانی است
چقدر پنجرهها ابری، هوا، هوای پریشانی است
کسی غبار عزا پاشید، به سنگ فرش خیابانها
چه لحظههای مه آلودی، دو چشم عاطفه بارانی است
چقدر همهمه ماشین، و بوق و دودو هیاهو ها
غروب و سوت قطاری که،پر از مسافر سیمانی است
دلم ورق ورق اندوه است. برابرم شبح کوه است
چقدر دره خشم آگین ، در این مسیر بیابانی است
دلم پرندة پاییزی،میان جنگلی از آهن
دلم به حبس ابد محکوم، به اتهام غزلخوانی است
چه بی ستاره رها کردی، شبی به جادة تقدیرم
و استغاثة معصومی: که این کجای مسلمانی است؟!
کجاست باغ تماشایت، شکوه جشن پریزادان
کجای وسعت رویایت، بهار، گرم گل افشانی است؟
سبد سبد گل داوودی، ز باغ حنجرهات چیدم
که سهم من فقط از چشمت، ترانهها ی نیستانی است
مرا ببخش اگر اشکم، به گونههای تو سیلی زد
به پیشگاه تو چشمانم، نشسته غرق پشیمانی است
غروب دست تکان می داد، غروب سرد غم انگیزی
غروب میرسد اما حیف، بهار دست تو اینجا نیست
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
