برق خیانت است به چشم تمامتان!
زخم عمیق چاه شمامانده بردلم
ای دشنه ی کبود«یهودا»به نامتان!
پیراهنم کجاست؟پدرغرق گریه است
چشمش ستاره ی سحرهرکدامتان
کوخضر؟درقلمروحیرت نشسته اید
شیطان وزیده برگذرصبح وشامتان
سودابه وارتشنه ی خون سیاوشید
خنجرشراره می کشدازانتقامتان
خون سیاوش است که شرب الیهودشد
تاگشت سربریده ی شرب مدامتان
یک سهره برجنازه ی سهراب پرنزد
سیمرغ شدچقدرلگدکوب گامتان!
رستم دوباره کشته ی مکرشغادشد
درگرگ خیزحادثه دنیا به کامتان!
کوغیرقارقارکبودکلاغ پیر
شب خوانی پرنده ای ازپشت بامتان؟!
دیریست درحوالی شب های شعرخویش
سرزیرپرکشیده ام ازخاص وعامتان
چون شاخه ای تکیده ازاین شهر می روم
ای ازسموم تفرقه آکنده جامتان
رفتم ولی به آینه سوگند می خورم:
می بینم ازتهاجم توفان حرامتان!
امشب دوباره نعش دلی خسته می شود
تشییع ،پشت پنجره ی ازدحامتان
ای دست های فاصله اندیش بعدازاین
«ثبت است برجریده ی خنجر دوامتان!!»
