چقدر بی تو هوا مسموم، چقدر کوچه زمستانی است
چقدر پنجرهها ابری، هوا، هوای پریشانی است
کسی غبار عزا پاشید، به سنگ فرش خیابانها
چه لحظههای مه آلودی، دو چشم عاطفه بارانی است
چقدر همهمه ماشین، و بوق و دودو هیاهو ها
غروب و سوت قطاری که،پر از مسافر سیمانی است
دلم ورق ورق اندوه است. برابرم شبح کوه است
چقدر دره خشم آگین ، در این مسیر بیابانی است
دلم پرندة پاییزی،میان جنگلی از آهن
دلم به حبس ابد محکوم، به اتهام غزلخوانی است
چه بی ستاره رها کردی، شبی به جادة تقدیرم
و استغاثة معصومی: که این کجای مسلمانی است؟!
کجاست باغ تماشایت، شکوه جشن پریزادان
کجای وسعت رویایت، بهار، گرم گل افشانی است؟
سبد سبد گل داوودی، ز باغ حنجرهات چیدم
که سهم من فقط از چشمت، ترانهها ی نیستانی است
مرا ببخش اگر اشکم، به گونههای تو سیلی زد
به پیشگاه تو چشمانم، نشسته غرق پشیمانی است
غروب دست تکان می داد، غروب سرد غم انگیزی
غروب میرسد اما حیف، بهار دست تو اینجا نیست
![]() |
![]() |
![]() |
فرو ریخته در خودم زرد زرد
ترک خورده چون بغض یک شب نورد
فرو ریخته روی دست خودم
نشستم شکستم ولی مرد مرد
و ابر غزلهای قدیس من
بر آیینه بارید صد آیه درد
فقط دشنه چید از این دست ها
دل ای کولی خستة دوره گرد
چنان دشنههایی که حتی شغاد
شقاوت چنان با تهمتهن نکرد
درو کردهاند از دل آواز عشق
شبیه کلاغان نفرین سرد
تو محکوم یک اتهام بزرگ
سیاوش با شعلهها هم نبرد
ولی اقتدا کن به باران و از
مسیر کبوتر شدن برنگرد
فقط با گل سرخ هم ایده باش
و سمت شقایق تو را رویکرد
و دست توسل به دامان موج
هوا دار دریا بمان مردمرد
خورشید خانه زاد
وسط آسمان نفس میزد
لرز لرزان پرندة خورشید
از تب انتظار حادثهای
پرزنان دور کعبه میچرخید
***
می زد از انتظار، نبض زمین
شد سراپا نگاه وگوش به زنگ
نخل ها بیقرار، مات و شگفت
چشم بر راه اتفاق قشنگ
***
بال بال فرشتگان پیچید
«یاعلی» در گلوی باد شکفت
جار زد جبرئیل با هیجان:
گل خورشید خانه زد شکفت!
***
سبز درسبز آسمان روئید
دربه روی بهشت وا کردند
با شکوفه شکوفه تبریک
عرشیان، کعبه را صدا کردند
***********************************
بانوی آسمانها
دستی زدم به موج، گیسوی آسمان ها
گل چرخ ها به باغ،شب بوی آسمانها
امشب که میتراود، یاس بهشت نم نم
با دانه دانه تسبیح، آن سوی آسمانها
یک سایه روشنی از، باغ کبود میخک
دستی کشید ناگاه، بر روی آسمانها
طرح گلی کشیدم،ناگاه گریه سر داد
گل میخ شعله وربر،بازوی آسمانها!
بر دفترم شنیدم، بال فرشتهای را
نام تو را نوشتم، بانوی آسمانها!
نامت کلید باغ، گل خانهی اجابت
پژواک سجدههایت، یاهوی آسمانها
دیباچهی فدک را، زخم تو کرده امضاء
چون قایق کبودی،پهلوی آسمانها
دنباله ضریحت، آن سوتر ازافق هاست؟
اینگونه میکنند آه، واگویه آسمانها!
دنبال خاک پایت، هرشب گجا بگریم
مهمانی مدینه، یاتوی آسمانها
این زوزه تمدن ایمانمان درو کرد
جزتو امان ندارد، آهوی آسمانها
گسترده چشمهایم، سجاده ی توسل
دستم بگیر بانو، بانوی آسمانها!
گلوی تازه
باید به دنبال گلوی تازه ای باشیم
در رهگذار جستجوی تازه ای باشیم
از طعم ادراک شقایق های وحشی مست
خمیازه ی باغ گلوی تازه ای باشیم
هر روز از تقویم برگی کهنه می افتد
غرق بهار از رنگ و بوی تازه ای باشیم
وقتی سکوت واژه ها را بر می آشوبیم
خوب است فکر های و هوی تازه ای باشیم
خون "اناالحق" را به رگ های غزل ریزیم
یک سینه، حلاج شهود تازه ای باشیم
از کوچه های سنگی تکرار آن سوتر
با آینه در گفت و گوی تازه ای باشیم
یک سوره از ابریشم بال ملائک چید
تجریدی از سرّ مگوی تازه ای باشیم
قد می کشد از هر طرف دیوار، باید از
پیچ و خم حیرت به سوی تازه ای باشیم
دندان به خون میوه ی عصیان زدن تا کی؟
سرشار طعم آرزوی تازه ای باشیم
یک جور دیگر هم خدا را می توان حس کرد
فکر نمازی با وضوی تازه ای باشیم

پشت هر لبخند
می کشم دستی به باغ پسته ی پیراهنت
گلفروشم، گلفروش خنده هی روشنت
تکمه ی پیراهنت را با نخ سبز بهار
می کند هر لحظه گلدوزی خیالم بر تنت
با پرند موج گیسویت تفأل می زند
دست کوتاه گناه آلوده ام بر گردنت
سبز باد این روزهای تازه مثل زندگی
لذت نان و پنیرو چایی آویشنت!
خوب یادم هست اواز تو را تنگ غروب:
خسته ام شهر شلوغ از ارتفاع آهنت
گاه گاهی روبروی چشم تو حس می کنم
پشت هر لبخند تلفیق سکوت و شیونت...
می نشینم تا گلویی تر کنم از خاطرات
تا ببارد ابر قدیس غزل بر دامنت!
ضـریح ناپیدا
سلام دختر آیینه پوش آبی ها!
کلید باغ شب قدر و سرِّ « اعطینا »
سلام ما به تو یاس کبود وسعت عشق
سلام ما به تو ماه تمام آینه ها
سلام بر تو که بانوی آسمان هایی
مقیم سایه ی تسبیح قدسی ات دنیا
سلام بر تو پیام آور مدینه درد
که در تهاجم آتش شکفته ای تنها
گل محمدی شعله ور، دوباره دعا!
بهار، دست به نفرین نمی برد بالا
سلام، شأن نزول صحیفه ی باران
عقیق زخم تو روح کتیبه ی دریا
تویی عصاره ی گل های ربنای رسول
و استجابت گیسوی «لیله الاسری»
تویی که سوره ی کوثر، نمی است از نامت
تویی که چادر تو، باغ سوره ی طاها...
تویی ادامه ی توفان ذوالفقار علی(ع)
کبود غنچه ی زخمت، شکوفه ی فردا
فدک، هزاری زخم شناسنامه ی ماست
به استناد شهیدان رمز « یا زهرا»
دل شکسته ی ما از نسیم می پرسد
کجاست تکِّه ی ابر ضریح ناپیدا؟!
تاریک ـ روشن
می کشم روی تمام لحظه هایم ناگهانی
با قلم موی غزل، چشم تو را رنگین کمانی
طرح گیسوی پریشان تو را تاریک ـ روشن
می کشم عاشق تر از پروانه روی شمعدانی
یک نسیم ناگهان نقاشی ام را با خودش برد
سر در آوردم از اینجا:« تپه های آسمانی »
ناگهان چشمت مرا دیباچه ی عشق ازل شد
برق زد کوه دلم بی وقفه در آتش فشانی
ای پریزاد دوبیتی های صحراگرد فایز!
کو جنون نی لبک ها با گلویی شروه خوانی؟
دل به توفان می سپارم، هرچه باداباد امشب
هرکه می خواهد بگوید: سر به صحرا زد فلانی
باغ بی برگی ست ذهن دفترم، کی روبرویم
می نشینی تازه مثل فرصت سبز جوانی
می کنم وقف نگاهت، آخرین برگ غزل را
تا کمی شرح جنون شعله زادم را بخوانی
امشب دوباره دست در آغوش ابرها
گسترده است باغچه سجاده ی دعا
امشب چقدر گریه ی شب بو شنیدنی
روی سرم وزیده شقایق چه دلربا
یک ناگهان نسیم سحرزاد غنچه داد
بارید بی مضایقه گل های «ربنا»
دیشب چقدر پنجره محو غبار بود
دیشب که بی تو یکسره مسموم شد هوا
برگی نداشت غنچه شب بوی خاطره
خمیازه می کشید شب افسرده، مرگ زا
امشب چقدر پچ پچ گنجشک های نور
غرق ترانه اند در آن سوی ناکجا
امشب چقدر پنجره ها با تو دیدنی
امشب چقدر حنجره ها ابی صدا
تفسیر یوسف از نفس ماه می چکد
در آیه آیه دست تکان می دهد خدا
یا ایها العزیز«1» بهار از زمین پرید
دستی تکان بده که غریبان آشنا؛
دیوار قد کشیده به پیش نگاهشان
در برگ ریز عاطفه محکوم انزوا
انگار فصل روزه ی گل های مریم است
ایمان بیاوریم وضوی سکوت را
چشمت دریچه ای به افق های باز شد
پیوند زد مرا به فراسوی واژه ها
یعنی مرا به حوصله ی سبز باغ برد
پشت درنگ فاصله ها جار زد بیا
تا خلسه های سبز گل سرخ پر زدیم
باران گرفت بر ملکوتی که ما دو تا...
بر دست هام ابر قنوتی نگفتنی
تا عشق مثل قوی سپیدی شدم رها!
۱-قرآن کریم
می تراود از چشمت، خنداه ای عتاب آلود
نوبهار سرمستی ست، آن دو چشم خواب آلود
تازه مثل فروردین، می رسی بهارآگین
غنچه می زند شبنم، از لبت گلاب آلود
چیدم از نفس هایت، صدشکوفه ی نارنج
سر زد از تبسم هات، شعری آفتاب آلود
سر زدم به شیدایی، قصه ام تماشایی
تا که ریخت از چشمت، شبنمی شراب آلود
پای بید مجنونم، درگذار ماه امشب
پنج پاره نامت ریخت، بر دلم شهاب آلود
استخاره ای کردم، چشم تو سیاهی رفت
در مقابلم جوشید، آیه ای عذاب آلود!
گل ازپرندچشم تودرخواب می وزد
سرشارسایه روشن مهتاب می وزد
گل بانسیم آمدنت بال می زند
بردفترم پرنده ی بی تاب می وزد
درروح واژه هاهیجانی است دیدنی
امشب که چشم مست تودرقاب می وزد
زل می زنی به خون سیاووش شعرمن
صدسهره برجنازه ی سهراب می وزد
دربازتاب روزه ی گل های مریمت
موسیقی شهودبه محراب می وزد
باورکن ازبهاردل انگیزدست تو
صدکوچه باغ نرگس سیراب می وزد
تابیده ای به موج غزل های دفترم
برمن هزارگوهرنایاب می وزد
***
ازمن نگیرگریه ی بی اختیاررا
گاهی که ابرخاطره ای ناب می وزد
تاریخ سرودن5/11/86 برازجان

زیباست سمت باغ خیالت پریدنم
تا در پرند ماه بیایی به دیدنم
مست آن چنان که چرخ زنان با تو سر دهم
در گوش عرشیان غزل پر کشیدنم
مست آن چنان که دست برم در مدار ماه
آن گاه بنگری تو به آیینه چیدنم
دستی تکان دهید پری های ناگهان
مفتونِ عاشقانه دریا شنیدنم
هر شب کنار پنجره تا صبح دیدنی است
در پرنیان خاطره هایت خزیدنم
تا مشق دوست داشتنی بی نشان کنم
حسرت به دوش جرعه ای از خود رمیدنم
یک ذره مهربانی ات این روزها نماند
یا آفریده ماند برای ندیدنم

می خواستم که مشق کبوتر شدن کنی
در آسمان نشسته نگاهی به من کنی
در رهگذار نافله ی کوچه باغ ها
یک سجده رو به وسعتی از یاسمن کنی
دل را به ذکر سبز بهاران گره زنی
غرق نماز شاخه ای از نسترن کنی
وقتی بهار از نفست غنچه می زند
فکری برای چشم حسود چمن کنی
می خواستم که رکعتی از عاشقانه را
لالایی ملایم شب های من کنی
قدیس بی نشان غزل های من شوی
تا سینه را کتیبه ی زخم کهن کنی
مثل عقاب پر بکشی روی ابر ها
گل چرخ ها زنی سفر سوختن کنی
وا می شود دریچه ای از آسمان تو را
مثل پرنده ای گذر از خویشتن کنی
هر چند سهم پنجره ی چشم های من
شب های بی ستاره ی بیت الحزن کنی
دستی تکان بده که به رغم برادران
روزی هزار معجزه از پیرهن کنی
کی می بری مرا به فراسوی واژه ها
بین صدای بال ملائک وطن کنی
قیصر1 که پر کشید و از ادراک ما گذشت
باید که بیش از این هوس پر زدن کنی
دستم به دامنت به خدا می رسانی ام ؟
آهی کشی دوباره و ختم سخن کنی !
1- زنده یاد قیصر امین پور



